دوست دارم یکی از خاطرات دانشجوییم رو بگم. خاطره ای که در اون یکی از قوانین خودم رو زیر پا گذاشتم و کاری رو انجام دادم که دوست نداشتم...
ماجرا برمیگرده به ماه های اولی که به دانشگاه اومده بودم. اون روزا بیشتر وقتم رو با حسین می گذروندم. تیممون حرف نداشت. هر دو پایه شوخی بودیم و خنده.
یک روز تو حیاط دانشگاه نشسته بودیمو مشغول تعریف که دیدیم دختری از دور بهمون نزدیک شد و چند صندلی اونطرف تر از من نشست. یادم نیست حسین شروع کرد و یا اینکه خودش شروع به حرف زدن شد. از بچه های کاردانی/گرافیک بود. بحثمون هم حول و حوش قبول شدن در کارشناسی - کتاب های کمک درسی و این جور چیزها بود. در آخر ازش خداحافظی کردیم و به راهمون ادامه دادیم
حسین: به نظرت چطور بود؟
باحال
خب چرا باهاش رفیق نمیشی؟
چی!
چرا رفیق نمیشی تا از تنهایی در بیای؟ هم خوشگل بود هم باحال
از این کارا خوشم نمیاد. راحت نیستم.
نگو خوشت نمیاد بگو توانشو نداری
چی؟؟
توانشو نداری بری جلو و ازش بخوای تا باهات رفیق بشه.واگرنه تو این بیست و سه سال ی فکر واس خودت کرده بودی...
(راستش خیلی بهم برخورده بود. با خودم گفتم یعنی چی توانشو ندارم! این از روحیات من چی میدونه که اینطوری قضاوت می کنه؟)
توانشو ندارم؟
نه
وایستا و نگاه کن...
از حسین جدا شدم و به سمت دخترک راه افتادم. وقتی بهش رسیدم طرف جلوم ایستاد. حسین رو می دیدم که با لبخند از دور نگاهمون میکنه
خانم ببخشید. این کارت ویزیت من هستش. بفرمایید
(طرف حسابی خشکش زده بود) ببخشیدا. من اصلا اهل دوست پسر و این حرفا نیستم.
من هم نخواستم دوست پسر شما باشم. در رابطه با همون کتاب های کمک آموزشی. امتحان آخر کاردانی رو که دادی باهام تماس بگیر تا کتاب هام رو واست بیارم دانشگاه
واقعا برای کتاب های کمک آموزشی؟
واقعا برای کتاب های کمک آموزشی...
کارت رو ازم گرفت. من هم برگشتم و به سمت حسین راه افتادم. هنوز داشت می خندید:
ها ها. بالاخره از تنهایی در آوردمت
می کشمت حسین!
در همین لحظه دخترک از کنارمون رد شد و به داخل ساختمون رفت.
چند شب بعد با صدای اس از جا پریدم. خودش بود. یک متن ادبی نوشته بود. براش نوشتم قشنگ بود. نوشت:
یک وقت فکر نکنی واس شما فرستاده بودما! سند تو آل بود. به شما هم رسید
بله بله. متوجه هستم. خداحافظ
از اون روز هروقت از حیاط رد میشدم میدیدمش. از دور برام دست تکون میداد و منو به دوستاش نشون میداد. منم بی تفاوت رد میشدم.
چند باری اوضاع به همین منوال گذشت. دیگه کم کم اس ها زیادتر شد. دیگه هم متن ادبی نبود. حال و احوال بود و این چیزها...
دوست دارم ماجرارو خلاصه کنم. ماه ها همینطور گذشت و من هیچ عکس العمل خاصی نشون نمیدادم تا اینکه یک شب یک اس بلندبالا نوشت با این مضمون که:
شما که نمی خواستی من دوست دخترت باشم پس چرا بهم تل دادی؟
من که گفتم برای کتاب کمک درسی بودش
یعنی چی این حرفا !
یعنی همین دیگه.
اصل قضیه رو بگو. خواهش می کنم
(با هزار شک و تردید ماجرارو گفتم. این که دوستم همچین چیزی رو گفت و من هم تو اوج کل کل این کارو کردم)
چه خوب که آدم رو راستی هستی. ازت خوشم میاد...
اشتباه از من بود. شما رو هم به اشتباه انداختم. دوست دارم جبران کنم
جبران؟
آره. من یک گنج دارم . دوست دارم بدمش به تو
(تو اون مدت فهمیده بودم که دختر آروم و گوشه گیری هستش. یک پک از سی دی های سبک زندگیم رو بهش دادم تا گوش کنه. بلکه شادتر بشه)
با شنیدنش خیلی خوشحال شده بود. مدام ازم تشکر می کرد. نه تنها ازم دور نشده بود که حتی بیشتر از قبل بهم نزدیک شده بود. یک بار جلوی بچه های کلاس آنچنان قربون صدقه رفته بود که تا یک ماه دوستان برام دست گرفته بودند...
اوضاع داشت به هم می ریخت. هرچی به حسین می گفتم الان باید چیکار کرد می گفت واس یک بار هم که شده باهاش قرار بذار و برو کافی شاپ بحرف.
راستش اصلا دلم به این کارا راضی نمیشد. تا اینکه کمک از غیب رسید. اون روزا یکی تو کلاس بود که دوستم داشت. نمی دونم پشت پرده چه اتفاقی افتاد که دخترک بی خیال شد و رفت که رفت. فکر کنم کلاهش هم پیش من بیوفته دیگه نیاد سراغش
تا اون سن و سال پیش نیومده بود به کسی شماره بدهم. جزء قوانینم بود که از این کارا دوری کنم. اما برای اولین و آخرین بار این اتفاق افتاد و ماجرا رفت گوشه انبار ذهنم...
پی نوشت: چه بارون قشنگی توی شهر می باره...
