تنها در گورستان
یادت باشه که زیبایی کوچک رو دوست داشته باشی،حتی اگر ما بین زشتی های بزرگ گم شده باشند. این چند مورد صحبتهای پدرانه بود که همیشه سرمشق خود قرار داده ام... (بهار) امروز چه روز سختیه. مثل ی کابوس. خدایا کاش میمردم و این روزا رو نمی دیدم... امروز از همیشه تنها ترم (علی) این یک پیشنهاد نیست. یک دستوره! اونایی که فیلم سعادت آباد رو ندیده اند زود بروند تهیه کنند که خیلی دیدنیه :) من که خیلی لذت بردم. فیلمنامه قوی با بازی های قوی تر... البته صحنه آخر فیلم سانسور شده. هروقت دیدید بگید آخرشم براتون بگم. ... لذت های مردانه... چیه؟ اسمش ناجوره؟ یاد چیز خاصی افتادید؟ نخیرم. اشتباهه. :) امروز که داشتم صورتم رو اصلاح میکردم با خودم گفتم بعضی لذت ها هست که فقط مخصوص آقایونه. یکیش همین اصلاح صورت. و از اون بهتر وقتی که بلافاصله افترشیو رو استفاده میکنیم. سوزشش چه لذتی میده :) انگار یک میله داغ رو سریع بندازی تو آب سرد. پیس س س س. اینم همونطوریه :) یک لذت دیگه ما آقایون ایستادن جلو دکه روزنامه فروشی و دیدن تیتر روزنامه هاست. کمتر خانمی رو دیدم که اینکار رو کنه. واقعا کار باحالیه. یا ... شمایی که این پست رو میخونی. اگه پسر هستی بقیش رو اضافه کن. اگر هم دختر هستی که لذت های دخترانه رو بنویس (علی) کنار پنجره نشسته بودم و کتاب میخوندم. با زدن هر برگ از کتاب نگاهی به اتاق مدیر می انداختم. نمیدونم چرا از صبح از اتاقش خارج نشده بود. با خودم میگفتم شاید خستگی سفر هست و در حال استراحت هستش. ... خدایا تقدیرم را زیبا بنویس... آنچه را که تو زود میخواهی،من دیر نخواهم... آنچه را که تو دیر میخواهی، من زود نخواهم... (بهار) .. تبریز .. دقیقا ساعت شش صبح بود که رسیدم. هوا فوق العاده بود. دلم نیومد بخوابم. این بود که رفتم تو مغازه ای که تازه باز کرده بود تا صبحانه بخورم. خامه و عسل محلی... چه لذت بخش بود. فعلا لو نمیدم اوضاع از چه قراره. اما اگه برای زندگی رفتم تبریز تعجب نکنید... .. تهران .. سلام خانم سلام عذر میخوام. چهره شما خیلی خیلی برای من آشناست. نتونستم جلو خودمو بگیرم دیگه. واس همین اومدم جلو (سکوت) قصد مزاحمت ندارم. خواستم ببینم چهره منم آشناست براتون یا فقط ... آره اتفاقا. چهره شما هم آشناست خب پس. اشتباه نکردم. شما تو فلان دانشگاه درس خوندی؟ نه محلتون فلان جا هستش؟ نه دیگه نمیدونم. حتما تو خواب هم رو دیدیم پس! بنظرم مهم نیست قبلا کجا هم رو دیدیم. یا اصلا باهم آشنا بودیم یا نه... مهم اینه الان با هم آشنا هستیم. خوشحال میشم بیشتر آشنا بشیم. شمارمو یادداشت کن... .. گورستان .. بعد از بیست و جهار ساعت بی خوابی رسیدم اینجا. همه چیز خوب و ارامش بخشه. دیشب تا میشد با بهار حرف زدم. بعد از مدتها درباره همه چیز... فرصت خوبی بود برای فراموش کردن اتفاقات بد پیرامونم با صدای رعد و برق از خواب بیدار شدم. چشمهام رو که باز کردم ، پنجره اتاق رو می دیدم. هوا گرگ و میش بود، اما شیشه ها از بارون خیس شده بودند.از جا بلند شدم.حیف بود که بارون زیبا رو نگاه نکنم. (بهار) شب از نیمه گذشته بود. جاده تاریک و سکوت مطلق حاکم. تنها صدای چرخ چمدان که بدنبال خود می کشیدم در فضا پیچیده میشد. و هرازگاهی صدای جغدی که از دور دست به گوش می رسید. پاهایم توان راه رفتن نداشت.خسته بودم و بدنبال سرپناهی نامعلوم پیش می رفتم. کمی جلوتر بوی رایحه ای به مشامم رسید. مقابل یک مزرعه ایستادم. آشنا بود. صدای نواختن تار ،من رو متوجه خودش ساخت. بله، اینجا مزرعه بود و صدا ،صدای تار باربد بود که نواخته می شد. خوشحال شدم از اینکه یکی از کشاورزها در مزرعه حضور داره... از مزرعه عبور کردم. امید داشتم که راه رو درست امدم. یک سال و یازده ماه و شانزده روز هست که از جدایی من و گورستان میگذره... بنا به تصمیم ناگهانی من و علی گورستان رو ترک کردم. و دلیل دیگه اش سفر (به برلین)... یک سفر نافرجام... به در بزرگ گورستان رسیدم. حس خوبی داشتم. نگاهی به داخل انداختم .بوی گلهای بهاری فضا رو پر کرده بود. فانوس ها مثل سابق بطور مرتب بر روی قبرها چیده شده بود.و چراغ روشن مدیر به معنی این بود که گورستان نیز تنها نیست. در اتاق نگهبان رو باز کردم. همه ی وسایل سر جای خودش بود درست مثل سابق. کفشهام رو ،جلوی در اتاق گذاشتم، تا نشانه ای باشه از امدنم.چمدان رو گوشه ای از اتاق و روی تختخواب دراز کشیدم. خستگی راه تمام وجودم رو فرا گرفته بود و خیلی زود به خواب عمیق فرو رفتم. فردا روز شروع دوباره ی من بود و باید خوب استراحت میکردم. (بهار) چه صحنه فوق العاده ای بود. زن شهریار در خاک دفن شده. شهریار بالای سرش هست که باران شروع به باریدن میکنه. شهریار کت رو از تن بیرون میاره و به روی خاک میندازه... فوق العاده بود. چقدر حساس بودن ی هنرمند به خوبی نشون داده شد... ... کنار پنجره ایستاده ام و بیرون رو نگاه می کنم. مجتمع آ اس پ. برج تهران... چه عظمتی داره. کسی که اون بالای بالاست از حال و روز مردم پائین هم خبردار میشه؟ تو حال خودم هستم که دختر همسایه رو در حیاط میبینم. در رو باز میکنه و بیرون میره. ی کمری جلو در منتظرشه. سوار میشه و لب های پسر رو می بوسه... خب پس پرستو هم عشقشو پیدا کرد. عشق... در همین لحظه دامادمون هم وارد خونه میشه و معجون رو میده دست خواهرم . همه فامیل می دونند چقدر برای گرفتن جواب مثبت رفت و اومد. برادرم به خنده میگه باید مجسمه اش رو بسازند و بگذارند تو یکی از میدان ها... عشق... همه دخترهایی که روزی من رو میخواستند یا ازدواج کرده اند و یا در شرف این اتفاق هستند. خودم وقتی بهش فکر می کنم خنده ام میگیره از بازی روزگار. هنوزم وقتی ... رو میبینم از برق چشم هاش میفهمم دوستم داره. از روی لجبازی با من (بهش گفتم کسی دیگه رو دوست دارم) چندسال قبل ازدواج کرد. متاسفانه یا خوشبختانه احساس هیچوقت از بین نمیره... براش آرزوی خوشبختی دارم زندگی مثل یک طناب به هم گره خوردست. همیشه شنیده بودم برای هرکس یک جفت وجود داره تو زندگی... نمی دونم چی شد. کی راه رو خطا رفت که امروزه روز همه سرگردون هم هستند. من یکی رو دوست دارم. او یکی دیگه رو. و او ..... خوشبحال کسی که زود عشقش رو پیدا میکنه و از این زنجیره غم بیرون می پره.. ... بلیط فردا برای تبریز رو گرفتم. گاهی وقت ها باید زد به جاده و به پشت سر نگاه هم نکرد. حتی برای مدتی کوتاه... ... انشاا.. از اول هفته قراره بهار برگرده به گورستان. همون نگهبان خوب و دوست داشتنی که مدت ها قبل در اینجا بود. یادش بخیر. روز اولی که اومدی اینجا اصلا همدیگر رو نمیشناختیم. فقط به واسطه یک حس... الان بیشتر از دوساله که با هم آشنا هستیم. امیدوارم باز هم مثل قدیم اینجا رو خونه خودت بدونی و در نوشتن حرف های دلت راحت باشی.
یادت باشه که همه آدمها رو همان شکلی که هستند دوست داشته باشی،نه اون جوری که دوست داری باشند.
یادت باشه دریچه نگاه هر آدمی مختص به خودشه و تو هرگز اجازه نداری خودت رو از دریچه نگاه دیگران ببینی.
اگه تو با خودت آشتی نکنی ،هیچکس نمی تونه تو رو با خودت آشتی بده.
یادت باشه که با خودت مهربون باشی و به خودت سختی نگیری ،کسی که با خودش مهربون نباشه هرگز نمی تونه کس دیگه ای رو دوست داشته باشه و بهش محبت کنه.
یادت باشه همیشه ،به سهم خودت توی نداشته ها و نرسیدن ها فکر کنی و اشتباهاتت رو بپذیری و برای به دست آوردن چیزهایی که توی نداشتن شون سهم داری،تلاش و صداقتت رو بیشتر کنی. نه برای به دست آوردن های کوتاه...
یادت باشه تمنا برای بخشش،هرگز تو رو خرد نمی کنه،اما غرور بی جا اون هم موقعی که اشتباهی ازت سر زده ،تو رو تحقیر میکنه.
یادت باشه بی محابا و بی دلیل عشق بورزی و دنبال دلیل نگردی چون دوست داشتن دل میخواد نه دلیل.
یادت باشه دروغ ها و پنهان کاری های کوچک و بی دلیل بی اعتمادی بوجود میاره.
دیگه چشمهام از مطالعه خسته شده بود. سر و گردنم رو به سمت چپ و راست حرکت دادم تا خستگی از تنم خارج بشه. از جا بلند شدم و آبپاش رو برداشتم. از اتاق خارج شدم و به صحن رفتم تا آبپاش خالی رو از آب پر کنم.نگاهی به دور تا دور صحن انداختم. هیچ رهگذری از صبح به گورستان نیومده بود.
برگشتم و به طرف گلدون گل پیچ رفتم و مشغول آب دادن به گلدون. همانطور نگاهم به اتاق مدیر بود که چرا انقدر ساکت هست و ...
بالاخره دیدم از اتاقش خارج شد.حواسم به کارهاش بود و اصلا متوجه ریختن آب در گلدان نبودم.سرم رو که پایین انداختم دیدم گلدون پر از آب شده و در حال سرازیر شدن... روی زانوهام نشستم و آب اضافی رو ازش خارج کردم.
در اون لحظه علی دوباره به اتاقش برگشته بود.
کمی دور صحن قدم زدم. هوا رو به تاریکی بود. گوشی رو از جیبم در آوردم تا در مورد مقدار نفت داخل فانوس ها ازش سوال کنم.
حسم بهم میگفت غمگین هستش. علت رو ازش جویا شدم ،طفره رفت.میگفت چیزی نیست خوب میشم و ....
بالاخره بعد از کمی صحبت دلیلش رو فهمیدم.
چه کاری از دستم برمیومد؟در حالی که راهی پیش رو نبود...
فانوسها رو که چیدم،به اتاق برگشتم.باز کنار پنجره نشستم .اما اینبار دور تا دور صحن رو نگاه میکردم.. از برگشت به گورستان پشیمان شده بودم. چون احساس میکردم وجودم .... هستش.
در اتاق رو باز کردم .وای چه بارونی. حسابی قبرها رو شستشو میداد و هوا لطیف بود. فانوس ها روی قبرها نبودند. حدس زدم که علی قبل از بیدار شدن من فانوس ها رو جمع آوری کرده و ... عازم سفر دو روزه اش شده.
دستم رو زیر بارون گرفتم .حس خوبی بود. موهای ژولیده ام زیر بارون مرطوب میشدند و کمی سردم بود.اما از هوای بهاری در گورستان لذت می بردم.
چشمم به گلدان بدون گیاه جلوی در اتاق افتاد که خاک درونش خیس شده بود. به اتاق برگشتم. از داخل چمدان بذر گل پیچ مومی (هویا) که داخل نایکلس بود ،برداشتم و در زیر نم نم بارون اون رو در دل خاک گلدون گذاشتم. باید تا وقتی در گورستان هستم، شاهد رشد زیبای این گیاه باشم.
نوری از دور دیده میشد. و هر چقدر جلوتر میرفتم، به روشنایی بیشتری نزدیکتر می شدم. حدسم درست بود، فانوسهای گورستان...
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |

