سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

دوست دارم یکی از خاطرات دانشجوییم رو بگم. خاطره ای که در اون یکی از قوانین خودم رو زیر پا گذاشتم و کاری رو انجام دادم که دوست نداشتم...

 ماجرا برمیگرده به ماه های اولی که به دانشگاه اومده بودم. اون روزا بیشتر وقتم رو با حسین می گذروندم. تیممون حرف نداشت. هر دو پایه شوخی بودیم و خنده.

یک روز تو حیاط دانشگاه نشسته بودیمو مشغول تعریف که دیدیم دختری از دور بهمون نزدیک شد و چند صندلی اونطرف تر از من نشست. یادم نیست حسین شروع کرد و یا اینکه خودش شروع به حرف زدن شد. از بچه های کاردانی/گرافیک بود. بحثمون هم حول و حوش قبول شدن در کارشناسی - کتاب های کمک درسی و این جور چیزها بود. در آخر ازش خداحافظی کردیم و به راهمون ادامه دادیم

حسین: به نظرت چطور بود؟

باحال

خب چرا باهاش رفیق نمیشی؟

چی!

چرا رفیق نمیشی تا از تنهایی در بیای؟ هم خوشگل بود هم باحال

از این کارا خوشم نمیاد. راحت نیستم.

نگو خوشت نمیاد بگو توانشو نداری

چی؟؟

توانشو نداری بری جلو و ازش بخوای تا باهات رفیق بشه.واگرنه تو این بیست و سه سال ی فکر واس خودت کرده بودی...

(راستش خیلی بهم برخورده بود. با خودم گفتم یعنی چی توانشو ندارم! این از روحیات من چی میدونه که اینطوری قضاوت می کنه؟)

توانشو ندارم؟

نه

وایستا و نگاه کن...

از حسین جدا شدم و به سمت دخترک راه افتادم. وقتی بهش رسیدم طرف جلوم ایستاد. حسین رو می دیدم که با لبخند از دور نگاهمون میکنه

خانم ببخشید. این کارت ویزیت من هستش. بفرمایید

(طرف حسابی خشکش زده بود) ببخشیدا. من اصلا اهل دوست پسر و این حرفا نیستم.

من هم نخواستم دوست پسر شما باشم. در رابطه با همون کتاب های کمک آموزشی. امتحان آخر کاردانی رو که دادی باهام تماس بگیر تا کتاب هام رو واست بیارم دانشگاه

واقعا برای کتاب های کمک آموزشی؟

واقعا برای کتاب های کمک آموزشی...

کارت رو ازم گرفت. من هم برگشتم و به سمت حسین راه افتادم. هنوز داشت می خندید:

ها ها. بالاخره از تنهایی در آوردمت

می کشمت حسین!

در همین لحظه دخترک از کنارمون رد شد و به داخل ساختمون رفت.

چند شب بعد با صدای اس از جا پریدم. خودش بود. یک متن ادبی نوشته بود. براش نوشتم قشنگ بود. نوشت:

یک وقت فکر نکنی واس شما فرستاده بودما! سند تو آل بود. به شما هم رسید

بله بله. متوجه هستم. خداحافظ

از اون روز هروقت از حیاط رد میشدم میدیدمش. از دور برام دست تکون میداد و منو به دوستاش نشون میداد. منم بی تفاوت رد میشدم.

چند باری اوضاع به همین منوال گذشت. دیگه کم کم اس ها زیادتر شد. دیگه هم متن ادبی نبود. حال و احوال بود و این چیزها...

دوست دارم ماجرارو خلاصه کنم. ماه ها همینطور گذشت و من هیچ عکس العمل خاصی نشون نمیدادم تا اینکه یک شب یک اس بلندبالا نوشت با این مضمون که:

 شما که نمی خواستی من دوست دخترت باشم پس چرا بهم تل دادی؟

من که گفتم برای کتاب کمک درسی بودش

یعنی چی این حرفا !

یعنی همین دیگه.

اصل قضیه رو بگو. خواهش می کنم

(با هزار شک و تردید ماجرارو گفتم. این که دوستم همچین چیزی رو گفت و من هم تو اوج کل کل این کارو کردم)

چه خوب که آدم رو راستی هستی. ازت خوشم میاد...

اشتباه از من بود. شما رو هم به اشتباه انداختم. دوست دارم جبران کنم

جبران؟

آره. من یک گنج دارم . دوست دارم بدمش به تو

(تو اون مدت فهمیده بودم که دختر آروم و گوشه گیری هستش. یک پک از سی دی های سبک زندگیم رو بهش دادم تا گوش کنه. بلکه شادتر بشه)

با شنیدنش خیلی خوشحال شده بود. مدام ازم تشکر می کرد. نه تنها ازم دور نشده بود که حتی بیشتر از قبل بهم نزدیک شده بود. یک بار جلوی بچه های کلاس آنچنان قربون صدقه رفته بود که تا یک ماه دوستان برام دست گرفته بودند...

اوضاع داشت به هم می ریخت. هرچی به حسین می گفتم الان باید چیکار کرد می گفت واس یک بار هم که شده باهاش قرار بذار و برو کافی شاپ بحرف.

راستش اصلا دلم به این کارا راضی نمیشد. تا اینکه کمک از غیب رسید. اون روزا یکی تو کلاس بود که دوستم داشت. نمی دونم پشت پرده چه اتفاقی افتاد که دخترک بی خیال شد و رفت که رفت. فکر کنم کلاهش هم پیش من بیوفته دیگه نیاد سراغش

تا اون سن و سال پیش نیومده بود به کسی شماره بدهم. جزء قوانینم بود که از این کارا دوری کنم. اما برای اولین و آخرین بار این اتفاق افتاد و ماجرا رفت گوشه انبار ذهنم...

پی نوشت: چه بارون قشنگی توی شهر می باره...

لينک ثابت
        پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

امروز هوا خیلی خوبه. یک هوای خوب، آبی و آفتابی...

صبح در مدرسه مراسم رونمایی از تابلوها بود. با دیدن رضایت دیگران کلی مشعوف شدم. بعد هم که آقای مدیر شروع کرد به فیلمبرداری و مصاحبه با بنده. من هم هرچی کلمه قلمبه سلمبه ادبی بود از کتاب های خونده شده ام قرض گرفتم و بیان کردم. در این حد که انگار این جا موزه لوور هستش و من هم استاد مونه.

بعد هم که سوار ماشین شدمو اومدم خیابون گردی. یک سر هم به دانشگاه زدم. با کمال تعجب دیدم بیست و دو تومن بدهکارم. هرچی به مغزم فشار میارم نمیتونم بفهمم آخه چرا!

در آخر دوست دارم یک داستان براتون بگذارم:

من داشتم این جا می آمدم که تصادف کردم.

ناگهان یک ماشین آمد و مرا زیر گرفت. وقتی می خواستم از عرض خیابان عبور کنم این اتفاق افتاد... 

جنازه ام را گوشه ی خیابان در برف رها کردم و آمدم.

کاش نمی آمدم.

نه مرا می بینی و نه صدایم را می شنوی

کاش نمی آمدم

من داشتم به دیدن تو می آمدم که مردم

...

نه ساعت از زمان نوشته قبلی می گذره. باز هم زدم به خیابون تا شاید آرامش بگیرم. اما کجا رو دارم برم؟  نه چای خونه و قهوه خونه جای من هست و نه بزم های شبانه و ...

شهر کتاب اولین و آخرین جایی هست که به ذهنم می رسه. کتاب هرمان هسه و شادمانی های کوچک رو برداشتم تا شاید معجزه ای به من آموخته بشه. آلبوم جدید علی لهراسبی هم به عنوان چاشنی کار انتخاب کردم.

چقدر حس و حال صبح تا الانم فرق کرده. باز هم ته چشمانم ابری شده. چرا نمی تونم مثل بقیه دوستانم باشم؟ چرا نمیشه اینجور وقتها حواس خودم رو پرت کنم؟ شاید با یک پیک شراب و یا دختری زیبارو...

به طرز باورنکردنی از این جور چیزها گریزونم . نمیدونم چه مرگمه. چندروز دیگه تولدم هست و به طرز عجیبی از همه چیز سیر هستم

 

بچه ها! بهتون پیشنهاد میکنم چیزهایی رو که دوست دارید هیچ وقت به زبون نیارید. زمونه خیلی حسوده. فقط کافیه بفهمه چیزی یا کسی رو دوست دارید... اگه خوش شانس باشید فقط کاری می کنه که بهش نرسید. در صورت بدشانسی چیزی بدتر نصیبتون میشه. افکارتون رو پنهان کنید...

 

لينک ثابت
        پيام هاي ديگران ()

جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

هوا ابریه. وقتی تنها باشی تو هرلحظه ممکنه به سرت بزنه لباس تن کنی و از خونه بیرون بزنی. حتی اگه هوا سرد باشه و اکثر مغازه های شهر هم بسته...

چند دقیقه ای هست که پیاده روی نسبتا طولانیم تموم شده. توی راه تا میتونستم عکس انداختم. از زندان شهر. خیابون و درخت هایش...   وقتی دقت کردم دیدم همه عکس ها رو سیاه و سفید انداختم. شاید چون حال امروزم رنگی نیست.

این کافی نت تنها جایی است که نبسته. صاحبش مغازه رو به امان خدا ول کرد و رفت. فقط من هستم و من.

نمی دونم چرا هیچ چیز سر ذوق نمیارتم. انگار یک بار همه چیز رو امتحان کرده ام و حالا سیر هستم.

تو این دو سالی که در این شهر بوده ام چیزهای زیادی دیدم. چیزهایی که هر بار روحم رو بیشتر از قبل زخمی کرده. نمی دونم میتونم به روزهای زیبایی که داشتم برگردم یا نه.

آخرین کارم تو مدرسه کار کردن با بچه ها برای مسابقه نقاشی بود. وقتی مدیر دید چند نفر تو این مدت کم نمیتوانند خودشون رو برسونند ازم خواست بجاشون نقاشی رو بکشم تا به اسم اونها بره منطقه.

من هم نشستم پای آبرنگ. توی یک کار کربلا رو کشیدم.امام حسین تنها بر روی اسب نشسته درحالی که اشقیا محاصره اش کرده اند...

در یک کار پیامبر رو کشیدم که داره با یک بچه یتیم بازی می کنه...

...

بعد از کشیدن کارها پدر و مادرهای زیادی باهام تماس گرفتند تا با بچه هاشون به طور خصوصی نقاشی کار کنم. اما حوصله اش رو ندارم.

دیگه چیزی به فارغ التحصیل شدن از دانشگاه باقی نمونده. دوست دارم خاطرات عجیب غریبی که تو این دو سال برایم رخ داده رو بنویسم. شاید از مرتبه بعد

پی نوشت: چقدر سریال شیدایی خوب بود. دوستش داشتم. برعکس تا ثریا با اون فیلمبرداری اغراق شده اش

لينک ثابت
        پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

صحنه وحشتناکی بود. توی کوچه ایستاده بود و با صدای بلند سر معشوقه اش داد میزد:

کثافتم اگه باز بیام سراغت. به جون بابام دیگه نمیام طرفت. بابام بمیره اگه ...

هیچی بدتر از این اتفاق ممکن نیست تو روابط دونفر رخ بده.

ده روزی از این ماجرا میگذره. امروز دیدمش که باز کنار معشوقه اش ایستاده و مشغول تعریف...

عشقه دیگه. عشق!

راستی. فردا مراسم هفت پدرش هستش

حسین عزیز. تسلیت

×××

چندروزی هست که صحبت همه درباره یک موضوع هستش. عکس ع ر ی ا ن گلشیفته فرهانی. موضوع هم از این قراره که ایشون لطف کرده اند رفته اند آتلیه و چندتا عکس هنری! انداخته اند. طبیعتا ناظران این اثر هم به دو دسته تقسیم شدند. یک عده از این حرکت بسیار مشعوف شدند( از این تابو شکنی و به قول خودشون اعتراض به وضع امروز مملکت) یک عده هم وا رفتند که این چه حرکتی بود آخه! من جز دسته دوم بودم. اولی ها هی اصرار داشتند بگویند این ی حرکت اعتراضی هست و اصلا درسته که ع ر ی ا ن هستش اما با دست جلوی س ی ن ه اش رو گرفته و این در هنر یعنی مراقبت از کرامت و پاکی!

حرف من هم این بود هر چیزی قاعده خاص خودش رو داره. اگه قراره اعتراضی کنه از راهش باید بره جلو. اگه میخوای ی نماد رو نشون بده باز هم از راه خودش. هرچند که بنظرم مزخرفه که با این حرکت می خواد از کرامت و پاکی صیانت کنه. نمیگم مسلمون اما بالاخره ایرانی که هستیم! نیستیم؟ نباید حرکاتمون با یک غربی که در قید و بند این چیزها نیست فرق داشته باشه؟ بحث غیرت و شرفمون چی میشه؟

همین چند لحظه قبل باز عکسی از ایشون دیدم. این بار دیگه از دست جلوی س ی ن ه خبری نبود! پس بحث کرامت و ... کشک بود دوست عزیز. کلاهتو بزار بالاتر. جو هم نگیرتت.

لينک ثابت
        پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

شب سردی بود. یک شب سرد زمستونی. پارک شهر خالی از هرگونه جنبنده ای به خواب رفته بود...

صدای پای مرد سکوت رو شکست. بعد از قدم زدن اولین صندلی را نشان کرد و به رویش نشست. حتی سرمای صندلی سنگی پارک هم تاثیری در گرمای وجودش نداشت. به رسم همیشگی پاکت سیگار را از جیبش در آورد و مشغول کشیدن شد.

ده دقیقه ای نگذشته بود که سایه غریبه ای را کنارش حس کرد.

آتیش داری؟

به چهره دختر نمیخورد بیشتر از سی داشته باشد

آره. بفرما

تو هم از خونتون قهر کردی؟

نه بابا. تو شهر شما دانشجوئم. اومدم هوا خوری

هوا خوری؟ تو این سرما؟

چه عیب داره؟

هیچی

تو چرا از خونتون زدی بیرون؟

واسه هوا خوری!

آهان. باشه...   بی زحمت اون فندک رو بهم بده برم

کجا؟ بودی حالا. بشین حرف بزنیم.

قربونت.زیادی سرده.

نمی خوای دعوتم کنی خونت؟ با دوستات تا صبح میشینیم حرف می زنیم.

دوستی در کار نیست.

اوه. چه بچه پولدار

چرا بچه پولدار؟ شایدم ترم اولی هستم و ساکن ی خوابگاه فکسنی

آمار اینجا رو مثل کف دست میشناسم. به پسرا خوابگاه نمیدن

انگار تو کارت حرفه ای هستی

بالاخره باید زندگی رو گردوند

امشب چرا نمیگردونی؟

موقع امتحاناست. امشب خواهان گیر نیاوردم

حالا میخوای چیکار کنی؟

تا صبح خدا بزرگه. ی جوری شب و صبح می کنم.

چقدر میشه بهت اعتماد کرد؟

چطور؟

زنگ می زنم به یکی از دخترای همکلاسیم. شب برو پیشش.

بابا با مرام

(تلفن رو برداشت تا شماره بگیره. اما منصرف شد. همچین کاری حماقت بود و باعث آبروریزی)

چی شد؟ پشیمون شدی؟

بلند شو بریم خونه خودم

ای ول

(و هردو بلند شدند و حرکت کردن)

هیس! تو راهرو بلند حرف نزن! بیا تو

اوه. خونشو

چیزی می خوری؟

چرا که نه

باشه. اون اتاق واس تو. برو تا ی چیزی واست بیارم

(ساعتی بعد)

خب. رو تخت من بگیر بخواب. در اتاق رو هم بی زحمت قفل کن. من تو هال می خوابم. کاری داشتی بیدارم کن.

چقدر عجیب غریبی!

می دونم. شب خوش

شب خوش

(صبح که پسر از خواب بلند شد نه از دختر خبری بود و نه از تراول چکی که روی تلویزیون گذاشته شده بود. پسر قرار بود لحظه رفتن تراول را به او بدهد.اما انگار خود دختر زحمتش را کشیده بود!)

پی نوشت: متن بالا داستانی بود زائیده تخیل نویسنده و از درجه اعتبار ساقط.

لينک ثابت
        پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

چیز زیادی به بهمن ماه و مسابقه دانش آموزی در منطقه باقی نمونده. با قدرت مشغول کار کردن با بچه ها برای کشیدن نقاشی و کسب رتبه هستم. با اینکه چندروزی هست که از خداحافظیم از مدرسه می گذره اما هنوز بهشون سر می زنم تا کار بچه ها به سرانجام برسه. چقدر بهم اصرار کردند بمون. حتی قرار بود به صورت رسمی استخدامم کنند. رسما براشون آچار فرانسه به حساب میام. الحق برای من کار سبک و خوبی هم هستش اما بعد از تموم شدن دانشگاه یک ضرب برمیگردم دیار خودم. دلم تنگ شده برای تهران.

توی نمازخونه مشغول طراحی با بچه ها بودم که حرف های درگوشیشون توجهم رو جلب کرد. حرف ها و شوخی هایی با هم می کردند که باورم نمیشد از یک کلاس پنجمی بر بیاد. حرف های به اصطلاح مثبت هجده

من اسمش رو می گذارم بلوغ زودرس. نمی دونم خانواده بیشتر مقصر هست یا جامعه. شاید هم با اومدن ماهواره به خانه ها این چیزها اتفاق می افته.

یادش بخیر. بچه تر که بودم یک روز دانیال بهم گفت: یکی از دوستام میگه زن و مرد وقتی با هم عروسی می کنندفلان کار رو می کنند و ...  تا بچه دار بشوند. من هم تو اوج معصومیت بچگی می گفتم نه بابا. خودشون از خدا میخوان،خدا هم بهشون میده. از همون بچگی هم کمالگرا بودم.

بعد هم که مقطع راهنمایی و سن نوجوانی شروع شد. تو مدرسه هم که پر بود از عکس و فیلم .

اولین باری که این چیزها رو دیدم باورم نمیشد. نشسته بودم پای نت و الکی چرخ میزدم که این چیزها بطور تصادفی اومد جلوی روم. اونوقت ها هم نه فیلتری درکار بود نه چیزی.

حالا فکرشو کنید یک نوجوانی که هیچ چیزی در این رابطه نمیدونه و یک دفعه با این مسائل رو به رو میشه چه حالی پیدا می کنه...

برای بچه های این دوره نگرانم. بلوغ زودرس مسئله ساده ای نیست. کاش خانواده ها به فکر باشند

لينک ثابت
        پيام هاي ديگران ()

شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠

توی کافه ای در شهر نور نشسته بودم. هوا سرد بود و ابری. تنها راه در امان بودن از سرما فنجانی قهوه بود. بعد از چند دقیقه پیداش شد و روبه روم نشست...    

هیچ چیز بدتر از عشق های یک طرفه نیست. حالا حس و حال ... رو می فهمم. وقتی علاقه ای در کار نباشه همه چیز ناراحت کننده هستش. باشه. دیگه نه حرفی می زنم و نه فکری. شما آزادی...   وقتی می خوای حتی یادگاری هات هم نباشه چی بگم دیگه.

***

قرار بود با دوستان یک سفر کوتاه به چالوس داشته باشم که میسر نشد. از پنج شنبه تا همین یک ساعت پیش در ویلامون واقع در جنگل بودم. هوای بینظیر، دیدن درختان و مزرعه های اطراف حالم رو خوب کرده...

***

امروز به بچه های مهد گفتم خاله هاشون (مربی مهد) رو بکشند. باز هم عسل مثل همیشه بعد از اتمام کار, خودش رو کشید که ناراحته.

بالاخره رمز ناراحتیش رو فهمیدم. برای اطمینان از خودش هم پرسیدم. حدسم درست بود. عسل از بودن در مهد شاد نیست. یواشکی بهم گفت وقتی خاله سرم داد میزنه گریه می کنم...   نتونستم تحمل کنم. بعد از کلاس موضوع رو به گوش مربی رسوندم. بهتره اخلاقش رو عوض کنه واگرنه خوب می دونه که کارش رو از دست میده. سر ناراحتی دیگران با کسی شوخی ندارم. مخصوصا اگه طرف یک دختربچه یتیم و بی گناه باشه.

***

برای از بین رفتن مزاحمت ها در گورستان , ثبت پیغام رو منوط بر تائید خودم کردم. باشد که رستگار شویم! آمین

لينک ثابت
        پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

داخل دفتر مدیر نشسته ام و مشغول طراحی هستم. خیلی زود صاحب یک میز و صندلی شدم :)  اومدم داخل نت تا چندتا آرم مدرسه ذخیره کنم و نشون این جماعت بدهم بلکه داخل مغزشون فرو بره که: لازم نیست آرم جمهوری اسلامی داخل آرم مدرسه باشه...  آخه چرا اصرار دارید گند بزنید به طراحی من؟ :)    والا بخدا! آرم مدرسه رو با دفتر خاطرات اشتباه گرفته اند. اونم آرم به این قشنگی. هرجا دیگه بود بالای صد تومن باهاشون حساب میکردم.

روز اولی که به اینجا اومدم بی نظمی بیداد میکرد. کم مونده بود بچه ها همدیگه رو بخورند! اما با درایت و تدبیر اینجانب کم کم داره نظم برمیگرده :) .  توی صف همه دوست دارند نفر اول بایستند! دیگه خودتون حساب کنید چه محشری میشه :)

قراره بعد از تعطیلی، داخل مدرسه بمونم و داخل حیاط رو شماره بندی کنم تا مبادا سر صف اتفاقی برای بچه ها بیوفته خدای نکرده. 

سر و کله زدن با بچه ها هم عالمی داره. این که به زور دوست دارند خوراکیشون رو باهام تقسیم کنند. باهام فوتبال بازی کنند و ...  امروز سر زنگ ورزش، من یک تیم کشیدم و معلم ورزش یک تیم. بردیمشون. چقدر کیف داد :)

بچه ها صدام میکنند آقا نقاشی. لقب خوبیه. دوستش دارم... باز بهتر از بچه های مهد هستند که بهم میگند خاله!!! :))

لينک ثابت
        پيام هاي ديگران ()

JavaScript Codes

.تنها براي تو مينويسم اي بانوي زيباي من.