کبود ،آویزان
و جیغ هایی که بنفش نیستند
...
زنی بر دار
مردی تنها!!!
کیپ میشود بینی خیابان از بوی تعفن خیانت..
(بهار)
کبود ،آویزان
و جیغ هایی که بنفش نیستند
...
زنی بر دار
مردی تنها!!!
کیپ میشود بینی خیابان از بوی تعفن خیانت..
(بهار)
لينک ثابت
 
پيام هاي ديگران ()
آرزوها را به سیاه رشته های پریشانی ات در باد
... گره می زنند
بانو دنیا در منحنیِ لبخندت سرگردان است
و امتداد دستها
به پای دامنت بندند
نه ، این دردها به عشق تو نمی خورد!
آری،این عشق ها به درد تو نمی خورد!
... بهار
بگذار یک جهان
خلاصه شود در تو!!!
بگذار این زمین ، در تو قد کشد، بزرگ شود، بی انتها شود!
هر روز از جایی که تو ایستاده ای دنیا ، شروع می شود!!!
(بهار)
لينک ثابت
 
پيام هاي ديگران ()
تو قهوه ات را تلخ میخوری
من با شیر
تو در زندگیت بدون من شیری
و من بدون تو...تلخ!!!
(بهار)
لينک ثابت
 
پيام هاي ديگران ()
هر روز صبح از جلوی گورستان با دوچرخه اش عبور میکرد.یک شاخه گل رز سرخ رو به دهانش میگرفت.و تقریبا بعد از یک ساعت دوباره همان مسیر رو برمیگشت.منتها بدون شاخه ی گل.برام جای سوال بود که پسر جوان در هوای سرد و زیر باران هر روز چه انگیزه ای برای طی کردن این مسیر رو داره.
امروز صبح که برای پیاده روی از گورستان دور شده بودم،از جلوی یک کلبه میگذشتم که دیدم پسر دوچرخه سوار با شاخه گل سرخش پیاده شد.دختری که روی ویلچرجلوی کلبه نشسته بود، به رویش لبخند زد.
مستقیم به طرف ویلچر دختر رفت و شاخه گل رو تقدیمش کرد.لحظه ای در چشمان یکدیگر خیره شده بودند و لبخند بر لبانشون..عشق در نگاهشون موج میزد.
جای تعجب بود،پسر ورزشکار با آن پاهای قوی،عاشق دختری بود که حتی نمیتونست قدم برداره و هر روز صبح مسیر طولانی رو برای دیدنش طی میکنه.
آنجا بود که فهمیدم وقتی عشق باشه ،حس لطیف دوست داشتن باشه،هیچ چیز نمیتونه مانع رسیدن به یکدیگر بشه.
(بهار)
لينک ثابت
 
پيام هاي ديگران ()
سالهاست..
خاطراتش را درون خود چال کرده ام
وسوسه ی نبش قبرش راحتم نمیگذارد
میترسم هنوز زنده باشد
(بهار)
لينک ثابت
 
پيام هاي ديگران ()
شاید باید برگردم
...
تقویم را ورق میزنم
9 ماه و 9 روز گذشته
...
پس من چرا هنوز آبستن غمم؟
پس من چرا هنوز
از درد این فاصله ها فارغ نشدم؟
(بهار)
پی نوشت: آمار بازدید کنندگان از ١٣هزار نفر گذشت.
لينک ثابت
 
پيام هاي ديگران ()
این قلب پاره را
وصله زدن چاره نمی کند
نگاه کن
بهار...
دردهایم نخ نما شده اند
(بهار)
لينک ثابت
 
پيام هاي ديگران ()
بازی میکند باد،با شمع روشن در گورستان
شمع یک نفس می جنگد برای ماندن
باد میشود خسته و
میرود جای دیگر، برای خودنمایی
...
شمع جشن میگیرد شکست باد را
(بهار)
لينک ثابت
 
پيام هاي ديگران ()
... داستان گورستان ...
درست ۴سال قبل بود که گورستان افتتاح شد. تازه مراسم تولدم تموم شده بود و توی اتاق به همراه دانیال نشسته بودم و توی نت گشت می زدم. بعد با خودم گفتم چه خوب میشه اگه یک جایی باشه که بشه توش راحت حرف زد. با دانیال مطرح کردم. اون هم گفت چرا که نه. و اینطوری شد که شروع به ساختن اینجا کردیم. رسیدیم به انتخاب اسم. گفتم: تنها در گورستان چطوره؟ گفت این چه اسمیه! و با خنده اضافه کرد: بیا اصلا یه سایت ١٨+ راه بندازیم. کلی هم طرفدار جمع میکنیم... اما من مشغول کار خودم بودم. نمیدونم چرا یک دفعه اسم گورستان اومد تو ذهنم اما حاضر نبودم اسم دیگه ای رو هم به خاطرم بیارم... گورستان شروع به کار کرد. خیلی زود فهمیدم دانیال اهل نوشتن و این صحبت ها نیست. فقط اسمش به یادگار موند روی آدرس گورستان.(فکر کنم فقط ٢ یا ٣تا مطلب نوشت.اونم اون روزهایی که من و عباس برای پیدا کردن ستاره رفته بودیم سوئیس). اول ها نمی دونستم چی باید بنویسم.
با گذشت زمان توی دانشگاه با ... آشنا شدم. عاشقانه دوستش داشتم اما مغرور تر از اون بود که بشه بهش نزدیک شد... دلنوشته ها و خاطرات اون روز ها رو توی گورستان ثبت میکردم. با خودم میگفتم: یک روز که مال من شد دستش رو می گیرم و میارمش همین جا. تا ببینه چقدر دوستش دارم و او هم کنارم ادامه بده...
... نگهبان ها ...
پیمان جزو معدود پسرهایی بود که تو کلاس ما حضور داشت. خیلی زود با هم صمیمی شدیم. ازم بزرگتر بود و قابل اعتماد. دوست داشتم درباره ... باهاش مشورت کنم و کمک بگیرم. دیگه مثل برادر بودیم برای هم.
بعد از چند وقت پیمان اومد و شد اولین نگهبان گورستان. روزها گذشت و از طریق همین جا با عشقش (مریم) آشنا شد. بعد از چند وقت هم از اینجا خداحافظی کرد و رفت. (هنوز هم با هم هستند. به زودی هم ازدواج خواهند کرد)
عباس از دوران هنرستان دوست من بود. چند سالی بزرگتر بود (٢سالی درس رو ول کرده بود) اما کودک درونش به شدت بیدار و هشیار بود. تو دوران هنرستان یک روز مدرسه رو بیچوندیم و رفتیم سفارت سوئیس (سمینار ادامه تحصیل در سوئیس بود) و اونجا بود که عباس ستاره رو دید و عاشقش شد. (ماجراش طولانیه و تو همین گورستان به ثبت رسیده). حالا من دانشجو بودم و عباس بی خیال دانشگاه هنوز هم دنبال عشق گمشده اش (ستاره) میگشت. این شد که به اصرار من اومد و شد دومین نگهبان گورستان. نوشته هایش در قالب (درد و دل های یک نگهبان) خطاب به ستاره فوق العاده بود. میتونید یک نمونه اش رو اینجا ببینید.(مربوط میشه به چند ساعت قبل از دیدار عباس و ستاره در سوئیس.تو اون لحظه فکر کنم خوشبخت ترین مرد زمین بود). خدا خواست و از طریق همین گورستان ستاره بهش رسید (ماجرای بسیار عجیب و زیبایی هست که حوصله ندارم دوباره بنویسم.) و در یک روز برفی تو هتل تهران با هم ازدواج کردند و شدند عجیب غریب ترین زوجی که میشناسم.
عباس هم از گورستان رفت و این شد قانون نانوشته گورستان: بعد از پیدا شدن عشق باید از اینجا رفت...
دوران دانشگاه تموم شد. ... همسر یکی دیگه شد و من رو به حال خودم تنها گذاشت. دیگه رمقی هم برای نوشتن باقی نمونده بود. تنها به عشق او می نوشتم. این شد که گورستان رو تعطیل کردم... ١ سال و نیم بعد دوباره برگشتم. تنها بودم اما دلم برای فضای گورستان تنگ شده بود. این شد که دوباره از بهار امسال شروع به نوشتن کردم.
بهار نگهبان این روزهای گورستان هستش. کسی که به خوبی کارش رو بلده و اونقدر بهش اطمینان دارم که کلید اینجا رو بهش سپردم و خودم به جاده زدم تا به دنبال گمشده ام بگردم...
یک چیزی رو خیلی خوب متوجه شدم. گورستان بیشتر از اون که به صاحبش وفا کنه برای نگهبان ها پیام آور شادی بوده. شکر. از شادی دوستانم شادم.
پی نوشت: امروز چهار سالگی گورستان و بیست و سه سالگی من هستش.
(علی)
لينک ثابت
 
پيام هاي ديگران ()