بزرگترين پرسش من اين است:

   حرفهايم را به که بگويم؟

   به عابری که ساعت شش صبح نجوا کنان از کنار خانه ام ميگذرد يا به ابری که ناگهان پديدار ميشود و بی امان میبارد و دفتر مشقهای کودکی ام را که در کنار گلهای آفتابگردان جا مانده است، خيس می کند؟

   دردهايم را با که تقسيم کنم؟

   با پلکهای تبدارم که دم به دم پنجرهُ جهان را به رويم ميبندد يا پلکانی که متواضعانه مرا به بهشت ميرساند؟

   گنجشکهايم را روی شاخه های سدر می نشانم تا آواز  بخوانند و روياهايم را به واقعبت بدل کنند. آنگاه زنی از نور،از پشت نخستين شکاف بيرون بيايد و نام عطرهای گمشده را به من بگويد.

   با که به تماشای شعرهای روشنی که به دنيا خواهند آمد، بروم؟

   با ارغنون يا چنگ فرسوده ای که در همسايگی مجسمه های تخت جمشيد زندگی می کند؟

   با که همسفر باشم؟

   با سايه ای که شايد در باران پسفردا قدم بزند؟ يا کسی که روزنامه ها را تند تند ورق می زند تا طعم روزنامه ها برايش يکنواخت نشود؟

   سادگی ام را به که ببخشم؟

   به کندوهای عسلی که همچنان در کوهستان، بکر مانده اند؟ يا به گلهايی که دو روز ديگر برهنه می شوند و باد جامه هايشان را به رودها خواهد ريخت؟

   در همزيستی من و باران رازيست که مترسکهای مزرعه هيچ گاه آن را کشف نمی کنند. من، اين راز را می دانم و آن را در زيباترين بامداد به تو خواهم گفت. 

با تشکراز ستاره و عباس عزيز