بعد از رفتنت شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی تو را با گلهای

نيلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهايت دعا کردم .

پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از

بين گلهايی که در تنهايی ام روئيد با حسرت جدا کردم .

اما تو در فرصت کوتاهی از من دور شدی

نمی دانم چرا رفتی ؟!

اما رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد و رسم

نوازش در غم خاکستری گم شد .

و گنجشکی که هرروز با مهربانی از کنار پنجره دانه برمی داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد .

بعد از رفتنت درياچه بغض کرد و من با اينکه می دانم تو هرگز ياد مرا

نخواهی برد هنوز آشفته چهره زيبای توام

من در حالتی مابين اشک و غم و جدايی تو هستم .

به رسم عادت و پروانگی مان باز هم برای زيبايی و خوشبختی باغ

قشنگ آرزوهايت دعا خواهم کرد ...