همیشه یه حسه قشنگی تو سینه ام بود

 سال ها اون حس رو، سالم نگه داشتم

 تا می خواستم بهت بگم که ...........

 ولی چیزی مانع گفتنش می شد

 هر روز واست می گفتم از قصه ی شیرین و فرهاد

 تا بهت بگم............ولی باز هم نشد

 هر کاری کردم که قفل قلبم باز بشه

 تا سکوت لبام بشکنه

 تا بهت بگم............ولی نشد

 نمی د ونم ، ترس بود یا بازی تقدیر

 کلید این قفل خیلی وقته گم شده

 حالا سال هاست که از قصه ی ما می گذ ره

 تو رفتی و من موند م و یه حس غریب