تو روزهای که نه شکوفه های بهاری مستم می کردو نه بادهای پاييزی دلمو  ميلرزوند .... تو روزهای که نه بارون می تونست خاک غمزده دلمو سبز کنه ونه  برف نای تحمل سرمای قلب زمستونيمو داشت ، يه جفت چشم ،‌يه نگاه ساده و يه کلمه دوست دارم زمستونمو به آتيش کشيد ....

من که قول داده بودم ديگه نسوزم ...که ديگه سبز نشم .....که ديگه نه همدم آب شم و نه همصحبت آفتاب.....که هم قسم زمستون باشم و دشمن بهار .....اما سبز شدم تا بفهمی چه قدر دوست دارم.

اون قدر سبز شدم و ريشه گرفتم که زمستون ترکم کرد ... اما خوب میدونم چشمای تو هم به روز سرد ميشه و آتيش جدايی بهارمو می سوزونه ....

اون روز نزديک و نزديک تر ميشه ولی هنوز نميدونم دلتنگ زمستون‌ِ سفر کرده ام باشم يا عزادار بهار سوخته ام..