ساعت طرفهای ۱۰:۴۵ دقیقه صبح هست.....توی خیابون ولیعصر هستم.دمه یه روزنامه فروشی دارم تیتر روزنامه ها رو می خونم....

 به ساعتم نگاه می کنم. تا ۱۵ دقیقه دیگه کلاسم شروع میشه..

..برمیگردم سمت دانشگاه. توی کوچه دانشگاه حضور یک نگاه رو حس میکنم....درسته..یک نفر دمه در دانشگاه داره نگاهم میکنه. ..آره.خودشه... یه حس عجیبی تو نگاهشه.    تا متوجه نگاهم میشه سرشو بر میگردونه. بی تفاوت از کنار هم میگذریم.

یه شنبه دیگه هم  گذشت. باز همون احساس قدیمی اومده سراغم.