یادش بخیر. ۹ ماه گذشت. چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود.

تصمیم خودمو گرفته بودم. یکی از بزرکترین تصمیماتی بود که تا حالا بهش بر خورده بودم.

یادمه روز دوشنبه بود. زودتر از همه رسیدم دانشگاه. بعد از چند دقیقه پیمان هم اومد. چکنویس نامه ای که قرار بود به دستش برسه رو دادم به پیمان تا با خط خوبش پاکنویس کنه.مثل همیشه سعی کرد نظرمو عوض کنه اما نتونست.تصمیم خودمو گرفته بودم... توی نامه ازش خواسته بودم بعد از کلاس با هم بریم توی یه کافی شاپ تا با هم صحبت کنیم. توی کیفم هم یه هدیه براش گذاشته بودم تا بهش بدم...

آخرای کلاس بود. ترسو کنار گذاشتم. یه جای خلوت گیرش اوردم و نامه رو بهش  دادم. اولش جا خورد. بعد رفت تا بخونه... بعد از چند دقیقه اومد و با بی رحمی جواب منفی داد... گفت: این بچه بازی ها چیه؟ به درد هم نمی خوریم...

چه بی رحم. واقعا فکر کرده بود کیه؟ اگه می دونست من کی هستم. خانوادم کی هستند از خوشحالی غش میکرد.

تا جند وقت طرفش هم نرفتم. به سفارش رفقا حتی بهش فکر هم نمی کردم( مثلا بهش فکر نمی کردم!)... حتی حوصله نوشتن توی وبلاگ رو هم نداشتم( به آرشیو مراجعه شود.) ...

تا اااااااااا...ای جند وقته اخیر.  نگاه هاش اذیتم میکنه. انگار می خواد چیزی بگه. انگار حالا اون میخواد به یه کافی شاپ دعوتم کنه.(البته مغرور تر از اونیه که پا پیش بذاره.) 

نمی دونم.... هر چی که هست الان مشتاق تر از همیشه هستم. مشتاق هستم که ببینمش.

حتی برای چند لحظه.البته رفیقام نفرینم می کنن که مبادا برم سراغش.

خودمم نمی دونم دارم چی کار می کنم...یعنی فکر کردن بهش کار درستیه؟

فکر کنم هنوزم دوستش داشته باشم...