امروز باید زودتر برسم دانشگاه. قرار طراحی روی جلد رضا رو بهش تحویل بدم.(امروز هم ژوژمان داریم) . ۱۱:۳۰ میرسم دانشگاه.رضا دمه در منتظرمه. سی دی رو بهش میدم تا بره پرینت بگیره...

رضا:تو با من نمیای؟

نه.من میرم سر کلاس.

رضا:اگه به هوای رفیقت میخوای بری.  کارش تموم شد و رفت.

راست میگی؟

رضا: آره جون تو

(میریم سمت دفتر فنی تا پرینت بگیریم.۱۵ دقیقه طول کشید...)

طرفای ساعت ۱۲ هست که میریم سمت کلاس. باورم نمیشه.... جلوم ایستاده...

رضا من تو رو می کششششششم....

نگاهش نسبت به قدیما خیلی فرق کرده.وقتی نگاهش می کنم اونم مستقیم نگاهم می کنه.دیگه سرشو بر نمی گردونه...