دوشنبه

ساعت طرفهای ۵ بعد از ظهره.با بچه ها توی حیاط دانشگاه هستیم.(من  پیمان. بابک. آرش .محمد و علیرضا). داریم با هم صحبت میکنیم که یه دفعه ... میاد. میره سمت بوفه تا خوراکی بخره. آرش پشت سرش اداشو در میاره.(کلا بیشتر بچه ها به خاطر اخلاق تندش با ... بد هستند)

ساعت ۵:۲۰ دقیقه . بابک آهسته سرشو میاره سمت من و طوری که کسی نفهمه میگه :

چند وقتیه تو کفه این دختره هستم.

من(با خنده): کدوم دختره؟من میشناسمش؟

آره بابا.همین که الان تو حیاط بود.چشم روشنه...

من: چشم روشنه؟

اه ه ه .ما رو باش به کی آمار میدیم...

ساعت طرفهای ۱۲ شب هست. ناخوداگاه  فکرم میره به سمت ماجرای امروز. بابک کی رو میگفت؟(  تو حیاط بود؟ چشم روشنه...)

نه ه ه ه ه... امکان نداره

یعنی .... ؟11