..آرامش..

امروز بعد از مدت ها به آرامش رسیدم.مراسم تاسوعای حسینی حس غریبی رو به من منتقل کرد. سینه زدت برای حضرت عباس در کنار دیگر سیاه پوشان و عاشقان اون حضرت خیلی لذت داشت... بعد از اون هم به حرم حضرت عبدالعزیم حسنی در ری رفتم.اولین بار بود که اونجا رو میدیدم.واقعا مکان نورانی و زیبایی بود. اونجا تا میتونستم برای باز شدن گره های زندگیم دعا کردم.حتم دارم که دعاهام مستجاب میشه...

 حرم حضرت عبدالعزیم

..شیطان..

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد