...دوشنبه

ساعت طرفهای ۲:۳۰ هستش.امتحان تموم شده. با بچه ها توی حیاط هستیم. تولد عاطفه هستش. دعوتمون میکنه بریم توی یکی از کارگاه ها تا اونجا کیک بخوریم.بی خیال تولد و کیک میشم. صحبت با علیرضا رو ترجیح میدم. اونم یکی هست مثل من. رفته و به طرف (که اتفاقا دوست صمیمی ... هست) پیشنهاد رفاقت داده و اون هم زده تو حالش.

علیرضا: تو عاشق چیه طرف شدی؟ نه اخلاق داره نه ....به خدا حیف تو

(دوست نداشتم دربارش فکر کنم.بحث و عوض میکنم اما دوباره ادامه میده.)

علیرضا: علی بذار یه نصیحت بهت کنم.نذار دخترا بفهمن که دوستشون داری.وقتی بهت میگن :*عاشقتم* تو اصلا تحویل نگیر و هیچی نگو.اینطوری همیشه دنبالت هستند.اما اگه بخوای همش ابراز احساسات کنی میذارنت سر کار.

نمی دونستم چی باید بگم. شاید حق با اون بود. شایدم...