توی خیابون انقلاب هستم.دیدن کتابفروشی های کوچک و بزرگ پر از کتاب های رمان و شعرو ... همیشه برام لذت بخش بوده. پیمان هم کنارم هستش. از هر دری با هم صحبت می کنیم. بحث میرسه به کسی که پیمان یه زمانی خیلی دوستش داشت اما الان حاضر نیست اسمشو بیاره. هیچ وقت نتونستم درست بفهمم اون طرف چیکار با پیمان کرد که نظرش اینطور عوض شد. راستش من اون دختر رو خیلی خوب میشناسم. از نظر من آدم خوب و معقولی هستش...

وقتی دلیل رو از پیمان میپرسم جواب روشنی نمی ده. نمی دونم . شایدم موضوع  لجبازی با خودش باشه. هرچی که هست به من ربطی نداره اما دوست دارم این جمله رو به عنوان یادگاری  بهش بگم:

به زندگی با نگاه شک و بدبینی و تردید نگاه نکن.جوانی زیباتر از اونی هستش که بخوای اونو با فکر و خیال حروم کنی.از فرصت امروزت بیشترین استفاده رو بکن.

                                                     با احترام.از طرف علی

         ( پیمان )