بال و پر

این روزا توی کل کارخونه فقط اسم من دهان به دهان میچرخه. کارگرها از چیزهایی که درباره من شنیدند باهم صحبت میکنند و به هم میگند که قراره من از اونجا برم. هرچند دقیقه یکبار هم یکیشون میاد دفتر کارم تا از زبون خودم ماجرارو بشنوه. روزای اول خودمو میزدم به اون راه اما الان که دیگه همه فهمیده اند چاره ای جز بیان حقیقت ندارم بهشون.

باورت نمیشه اگر بگم که توی کل کارخونه چقدر محبوبم. مردهایی که به اندازه پدرمون سن دارند با شنیدن این خبر ی گوشه میشینند و توی خودشون فرو میرند. ی پیرمرد که کارکر ی قسمت دیگه هست امروز بهم گفت: فقط ی آدم خوب توی این کارخونه بود که حالا داره میره.

ی کارگر کرد دارم که حدودا چهل و خورده ای سن داره. با همون لهجه شیرینش دیروز بهم گفت : برو نامه استعفایی که به مدیر کل دادی پاره کن. اگر روت نمیشه خودم برم ... !

و من چقدر خندیدم.

امروز یکی دیگه از کارگرهام میگفت تازه آرامش اومده بود توی کارخونمون. تازه داشتیم جون میگرفتیم. کجا میری علی آقا ... ؟

اینها رو میشنیدم و توی ذهن داشتم به متن خداحافظی ای که توی جمع میخوام قرائت کنم فکر می کردم.

خسته ام اما هنوز بال و پر رویاها روی دوشم هستش.

/ 5 نظر / 17 بازدید
آفتاب آبنباتی

خیییییییلی خنده ام گرفت وبلاگای زیادی رو دیدم اما خییییییییییییییییلی "نادره" که یه مرد اینطوری بیاد وبلاگش و خاطره بنویسه بد نیست اما خییییییییییییییییییییییییییییییییلی جالبه حتما مرد خیلی احساسی هستید!؟؟

آفتاب آبنباتی

یادم نمیاد آدرس وبلاگم رو داده باشم[سوال]

اسکارلت

چه عجب اومدی یه خبر دادی خیالمون راحت شد[لبخند]

مه سو

چه خوب که با اینهمه خاطره ی خوبی که به جا گذاشتین از اونجا میرید....امیدوارم در آینده هم همینقدر خوب باشین هرجا که هستین....[لبخند]