پیدا نشدم

دیگه هیچکس نیست. هیچ زائری باقی نمونده. گورستان دیگه فراموش شده. گورستانی که یک روز جایی بود برای عاشقی، جایی بود برای از عشق نوشتن ... . حالا متروکه شده.

اتاقک نگهبانی رو به روم و پشت سرم یک فضای متروکه. توی ذهن کلی خاطره و صدا. من هم انگار دیگه باید برم کم کم. تا الان مثل کسی بودم که توی یک شهر غریب،عزیزش رو گم کرده. همینجا منتظر بودم تا بلکه برگرده و من رو پیدا کنه. اما پیدا نشدم. چشمانم خسته شد از بس اینطرف و اونطرف رو نگاه کردم به انتظار. چه میشه کرد. زندگیه دیگه. بعد از گذشت این همه سال... .

/ 0 نظر / 26 بازدید