معارفه در گورستان

                    4dnnyab.jpg         

یه جورایی به هم شبیه هستیم...یه زمانی جفتمون خیلی خاطرخواه بودیم...

حیف...نشد که بشه.  کم اوردیم. یعنی راستشو بخوای نذاشتن   بمونیم . پیمان که به کل بی خیال طرف شد.(ماجراش طولانیه.یه روز از خودش میخوام براتون بگه.)

فقط من موندم. با این ماجرا ها که پیش اومده امکان موفقیتم خیلی کم شده.

نا امید نیستم.چون ...

/ 3 نظر / 10 بازدید
آيدا(بچه مدرسه)

سلام من همه ی پستاتو خوندم . بعضياش خيلی قشنگ بود ولی حالا چرا در گورستان؟؟؟؟ در دانشگاه بهتر نبود؟؟؟

محمد

هميشه می شه اميد داشت! از اسم بلاگتون هم خيلی خوشم اومد!

يکسال گذشته....تا ۲ ۳ روز ديگه همه چيز تموم ميشه.فکر کنم ديگه نبينمش.....تنها چيزی که اين روزا بهم دلخوشی ميده خوابهای خوبيه که ميبينم.همين!!