مراقبمون باش

تنم فرسود و

عقلم رفت و

عشقم همچنان باقی ... .

-سعدی


وقتی به احمد گفتم تو رو بکشه بهم گفت ی عکس ازت بهش بدم. سرم رو انداختم پایین و گفتم ندارم. خودت خواسته بودی همه رو پاک کنم. و من چه حرف گوش کن بودم.

حتی بلد نبودم براش تعریفت کنم . حسم رو گفتم. فهمید و کشید.

ی جایی قایم کرده بودم. بعد از مدتها پیدات شد یهو. تا اومدم توی اتاق دیدم پایین عکس من هستی. مادر پیدا کرده بود و گذاشته بود اونجا.

خواهرزاده های شیطونم با دیدن تابلو برداشتنش و با خنده دویدن سمت بقیه گفتن : ببین دایی علی داره ی کارهایی می‌کنه .

.

چیز زیادی به سال جدید نمونده. می‌دونم اتفاقات خیلی خوبی توی راه هستش. دلم روشنه.

پی نوشت: کاش طاقت داشتم تا از احمد بیشتر بنویسم. خیلی وقته ندیدمش. آخرین بار وقتی بود که این اثر رو برام کشیده بود. چقدر خسته و درمونده بود. خاطره قبلیم برمیگشت به سالها قبل. موقع سحر با هم سحری خوردیم و روزه گرفتیم. بازی روزگار توی این سالها باعث شد خسته بشه و ... . خدایا، مراقبمون باش.

/ 1 نظر / 881 بازدید