شاید اکه بودی ٠٠٠

سلام٠ حقیقت اینه که خیلی خسته ام به لحاظ روحی٠ خیلی احتیاج دارم به صحبت، به دردودل، به همفکری٠ اما خب نیستی٠ وقتی بودی یا بی تفاوت بودم اون اوایل یا همه جوره تلاش داشتم خودمو بهت ثابت کنم٠ نشد که با هم درست و حسابی هم صحبت بشیم٠ بعد هم که رفتی و من تنهایی رو انتخاب کردم٠ الان اکه بودی إز کارم باهات حرف میزدم، اینکه شرایطم به عنوان یک مدیر أیده آل هست اما دلم راضی نیست٠ اکه بودی ازت مشورت میکرفتم برأی استعفا و ٠٠٠ ٠ جه فایده٠ أصلا شاید اکه بودی اونقدر دلم خوش میبود که هیج اتفاقی نمی افتاد

/ 15 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها در گورستان

ممنونم از دعاهات. قطعا همین باعث شده این روزای سخت رو بتونم تحمل کنم.

ب_ راستین

متوجه منظورت هستم. میفهمم چی میگی. عشق امید میده.دلگرمیه. اعتماد به نفس میده و .. و.. اما وای از روزی که نباشه. خدا ببخشه منو که همیشه باعث ناراحتیت شدم.باعث هدر رفتن لحظه به لحظه زندگیت.. حلالم کن. لعنت به اون دست نوشته ها که ناخواسته باعث ناراحتی شما هم شدن و ... حرف دیگه ای ندارم که بگم. ممنونم از لطفت.

تنها در گورستان

لحظه هام هیچوقت هدر نرفت بهار چراکه لحظه به لحظه ام پر بود از عشق و امید. لطفا دیگه این حرف رو نزن. عشق به تو ، به من پر و بال داد. چیزی که دیگه تجربه اش نکردم. دعا میکنم تو کنار عشقت همیشه خوشحال باشی.

ب_ راستین

یک دنیا ممنونم بخاطر مهربونیهات و قلب مهربونت.

تنها در گورستان

یادم رفت از بهنوش بپرسم. چیکارا میکنه؟ خوبه؟

ب_ راستین

سلام بهنوش هم خوبه حسابی سرگرم درس و بچه داری هست.انقدر که وقت سر خاروندن نداره و .. مراقب خودت باش

ب_ راستین

[متفکر]

تنها در گورستان

پارسال با خودش نقشه کشید که یهویی دیگه بهم سر نزنه تا منم مثلا یهویی فراموشتون کنم. حالا نمیخواد چیزی به رووش بیاری، فقط اگر بعدها حرفی از من زده شد بگو علی بهت سلام رسوند

ب_ راستین

سلام سرش واقعا شلوغه. باشه چشم.

ب_ راستین

میگذره مثل همیشه کار و ساختمان سازی و روزمرگی...[لبخند]