.

مشغول انجام کارهام بودم که همکارم آهنگهای گوشیش رو روشن کرد. یک آلبوم از شادمهر عقیلی که مربوط به چندسال قبل بود.

ناخوداگاه کارم رو رها کردم و رفتم توی فکر. پرسید: چی شد؟

وقتی به خودم اومدم دیدم دارم براش تعریف میکنم:

سالها قبل ی دختری بود که خیلی دوستش داشتم. اما اون به کسی دیگه علاقمند شده بود. رقیب من این آهنگ شادمهر رو براش می نوشت. در آخر با هم ازدواج کردند ... .

سرم رو انداختم پایین. همکارم شروع کرد به زمزمه چندتا شعر برام. قشنگ بودند.

چنددقیقه بعد دوباره حالم رو پرسید. بهش گفتم: میخواستم بهت بگم هنوز توی فکرم، اما الان که فکرش رو میکنم میبینم خیلی گرسنه ام. و در حالی که خامه و مربا رو از یخچال بیرون می آوردم پرسیدم: عصرونه میخوری؟

هردو خندیدیم.

ادامه دادم: بی خیال، این چیزا برای آدم نون و آب نمیشه!

/ 0 نظر / 47 بازدید