توی هتل معروف شدم به پسر باشخصیت و کار درست. بیشتر توی خودمم، مثل همیشه هم نه دختر به حریمم راه میدم نه مشروب. تا دلتون بخواد اتفاقاتی از نزدیک دیدم که نمیدونم چطور تعریف کنم. بگذریم. توی هتل خیلی موقعیت ها پیش اومده. اما خب توی وادی دیگه ای هستم. ش اید جالبترینش دیروز توی مرکز خرید بود که یک دختر فرنگی دوست داشت باهام دوست بشه، شاید به زور هجده سال داشت و البته چقدر زیبا. اما خب گذشتم. مورد جالب دیگه کسی هست که توی هتلمون اقامت داره و به شدت من رو یاد الهام میندازه، کسی که حوالی سن ۲۰سالگی دوستش داشتم. اونم تنها اومده. این روزها ساکت تر از همیشه فقط نظاره گر اوضاع هستم و خوشحال از اینکه هنوز خودمم.

/ 4 نظر / 16 بازدید
زيرزمينيا

دمت گرم واقعا وبلاگت فوق العاده باحاله خيلي جال کردم وقت داشتي يه نگاهم به سايت من بکن [قلب][لبخند]

مه سو

حالا چرا تنهایی سفر رفتین؟!!!!!

دیوونه مهربون

ســـ ـــلام... خوش بگذره بهتون... اعتماد به نفس 20-تو این چند سال که خواننده ی اینجام..بیشتر شده که کمتر نشده...شکر... [گل]

دیوونه مهربون

اولین باره چند خطی جواب میدینا[نیشخند] من نه فکر میکنم خودتونو میگیرین نه کلاس میذارین...هر کسی اخلاق خاص خودشو داره...از اینکه اینهمه اعتماد به نفس دارین خوشحالم یه جورایی هم درس میگیرم...قفل هم گذاشتین کلید بدین بد نیست...[زبان]