پایان تابستان

چیز زیادی به پایان تابستان و آغاز پاییز باقی نمونده.

چندسال قبل دقیقا توی چنین شبی... .

چه شب سختی بود. یادمه تلویزیون داشت ی برنامه معروف رو پخش می کرد. اسمش چی بود؟ رادیو هفت؟ نمیدونم، ی همچین چیزی. اونموقع هنوز نت پرسرعت نداشتم. به سختی به نت وصل شده بودم و داشتم سعی می کردم بهار رو راضی کنم که نره. که بهم فرصت بده. داشتم اخرین تلاش ها رو میکردم تا بفهمه اگر بره من هم از دست میرم.

نشد. رفت.

چقدر روزها و شب های تلخی بود. نصف شب یهو از خواب بلند میشدم و هاج و واج به تاریکی خیره میموندم و ناراحت بودم که چرا هیچ از کاری از دستم برنمیاد.

خیلی سخت بود.

بعد از بهار خیلی دختر اومد توی زندگیم. اما دیگه من اون آدم سابق نشدم.

خیلیهاشون به یک روز هم نکشید که تموم شد. باقی هم هیچ.

تنها نکته اش این بود که خدا مثل همیشه مراقبم بود تا اون وسط شرمنده خودم نشم.

از تنهایی سخت تر اینه که خیلی ها رو بتونی داشته باشی اما دلت دیگه گرمای عشق رو نفهمه

/ 0 نظر / 37 بازدید