انگیزه

سلام.

توی کارخونمون ی دختری هست که کلی شیک و باکلاسه و تقریبا هرجا که باشه نظرها رو به خودش جلب می کنه. اون اوایل که توی کنترل کیفیت بودم او هم وارد کارخونه شد و تقریبا یکی دوماهی همکار هم بودیم. بعد هم که من سرپرست شدم و در حد همون سلام و علیک باقی موند همه چیز. البته چندوقت پیش بجای مسئول آزمایشگاه (که به کانادا مهاجرت کرد) شد مسئول آزمایشگاه کارخانه.

پنجشنبه وقتی سرگرم کارها بودم دیدم نزدیک شد و با کمال تعجب برام دست تکون داد. رفتم پیشش. فکر کردم درباره نتیجه تست یکی از کارها باهام کار داره. بهم گفت: شنیدم داری میری. راسته؟    -بله؟          برای چی آخه؟حیفه. کاش نری ...

و همینطور کارگرها و بقیه از کنارمون رد میشدند اما او بدون توجه به اینکه ممکنه حرفی در بیاد ادامه داد. همیشه از نگاه هاش متوجه بودم که دوستم داره. اما فکر نمیکردم یکروز اینطوری همصحبت بشیم.. چشمهاش برق می زد. 

کاملا منتظر بود حرف خاصی بهش بزنم یا حداقل شماره ای رد و بدل بشه اما مثل همیشه کاری نکردم. نمیدونم چرا اما برای اینکارها انگیزه ای ندارم.

چرا هنوز چشمم به گذشته هاست؟ چرا هنوز سرگردونم؟

پی نوشت: عزیزم دیدی امسال جا موندیم؟ دیدی سهیل نفیسی مرداد کنسرت داشت و ما نفهمیدیم؟  دوهفته دیگه توی بندرعباس کنسرت داره. اگه بودی باهم بلیط میگرفتیم و میرفتیم. اونجا هم بعد از کنسرت کلی با هم پیاده روی میکردیم و فلافل و ساندویچ بندری میخوردیم...

/ 3 نظر / 16 بازدید
مه سو

اوه اوه چقدر خاطرخواه داریناااااااااااا.....[نیشخند] یعنی بخاطر کنسرت پا میشدین میرفتین بندرعباس جدا؟!!!!چه جالب....[لبخند]

یک دختر

ببخشیدا اینو می گم. ولی اولین جمله ای که به ذهنم رسید این بود که تو دیوونه ای. من از عشق قبلیت چیزی نمی دونم. شاید کسی بوده که واقعا ارزش این همه غصه خوردنو داشته. چی شد که بهم خورد؟ الان ازدواج کرده؟ این دختری هم که می گی. بیچاره تو زمان نادرست تو مکان درست با تو برخورد داشته. من اگه جات بودم سر صحبتو باهاش باز می کردم. شرایطو براش توضیح می دادم. بذار اون دختر هم کمتر لطمه بخوره و غرورش حفظ بشه. همین چیزایی که درموردش اینجا گفتی رو بهش بگو. که بعدا فکر نکنه چقدر خودشو ضایع و خرد کرده. چقدر کوچیک شده. از تو که چیزی کم نمی شه. به انسانیتت هم اضافه می شه.

سلام.روزتون بخیر.کاش وقتی آدم ها همدیگه رو عمیق دوست دارند غرور رو کنار بگذارند تا لحظات خوبی رو کنار هم باشند. می دونید چی اومد تو فکرم؟اگه این خانم شما رو واقعاً عمیق دوست داشته باشه در آینده قصه اش میشه چیزی مثل حکایت شما.آدم وقتی یه نفر در دلش جا بگیره سخته از پسِ گذشت سال ها فراموشش کنه. شاید بپرسید از کجا تا این حد دوستم داشته باشه؟! اما یادتون نره بعضی آدم ها گاهی عشق و علاقۀ خودشون رو فدای غرورشون میکنند. می دونم از پسِ این همه سال تجربه خودتون بهتر می دونید چطور تصمیم درست رو بگیرید.