نامه

بهار عزیز،

سلام. حالت چطوره خانووم؟ اوضاع و احوال خوبه؟

من هم مثل همیشه،خوبم.شکر.

این نامه رو دارم می نویسم تا بگم تولدت رو یادمه. راستش حافظه خیلی خوبی ندارم، اما خب بعضی چیزها موندگارند.

امیدوارم همیشه لبت خندون و قلبت پر از عشق باشه.

نمیتونم بهت هدیه ای بدم. اما خب، حس و حال این عکس رو بهت تقدیم می کنم.

بهترین رستوران مسکو بود و یک گوشه ای این خانم ها در حال نواختن بودند. خیلی قشنگ بود،مثل خواب و رویا. اگر میشد که با هم باشیم قطعا پشت یک میز در همون حوالی در حالی که داشتیم شام می خوردیم از شنیدن این نوا لذت میبردیم.

اما خب، قسمت این شد که سال ها از دوریمون بگذره و من، تنهای تنها اونجا باشم.

نشد از فکرت بیرون بیام. چندماه قبل که تولدم بود به یکی از دوستانم که تصویرساز خبره ای هستش پیغام دادم: به عنوان هدیه تولد میشه برام ی تصویر دلخواهم رو بکشی؟ میشه برام بهار رو بکشی؟

با خوشحالی گفت: آره، حتما. عکسشو بهم بده.

و من دیدم عکسی ندارم. هرچی بود بنا به خواسته ات حذف کرده بودم.

یادم افتاد یدونه جا مونده که توی لب تابم هست که مدتهاست خراب شده. زود بردم تعمیرگاه. گفتند دیگه درست نمیشه... .

لحظه های سختی بود وقتی تصویرت توی ذهنم بود و داشتم براش تعریف میکردم که چه شکلی هستی. خیلی دلم تنگ شد.

راستش توی این سال ها اونقدر دلم تنگ شده که دیگه فکر کنم چیزی ازش باقی نمونده. اما خب، خواست خداست. من خیلی تلاش کردم، خیلی دعا کردم. خیلی گریه کردم. اما اتفاقی که دوست نداشتم رخ داد. چه میشه کرد.

تولدت مبارک.

همون جمله لوس همیشگیم: اگر چندروز دیرتر بدنیا می اومدی اسمت رو میگذاشتند تابستون ‎:)‎

مراقب خودت باش

/ 2 نظر / 80 بازدید
zasoma

خوش به حال اون که کسی رو داره که هنوز به یادشه