ماجرای بار

سلام.

دیگه کم کم میشه گفت بیماریم داره تمام میشه و بزودی حالم کاملا خوب میشه. ممنون از محبت و احوالپرسی هاتون. اوضاع توی اینستا هم خیلی جالب بود. ی افرادی برام پیغام فرستادند که حسابی برام عجیب بود. حتی اون وسط مسط ها ی حقایقی هم معلوم شد...

بگذریم.

داشتم عکسهای مسافرت ده روزه ام به مسکو رو مرور می کردم که رسیدم به این.

یکی از خنده دار ترین ماجراها پشت این عکسه.

موضوع از این قراره که من داشتم توی یکی از خیابون های معروف شهر قدم می زدم که ناخوداگاه به یک مغازه خیلی زیبا رسیدم و رفتم داخل. جلوم یک بار خیلی جذاب بود. اونقدر جذاب که من ناخوداگاه رفتم جلو. راستش من تابحال لب به اینجور چیزها نزدم، حتی توی اون مسافرت هایی که اینچیزهارو هتل رایگان می داد.

مدت هاست توی زندگی به یک نوع بی خیالی رسیده ام. شاید بخاطر سنم باشه.

با خودم گفتم چه عیب داره، من که حد و حدود رو میشناسم. برم برای یکبار هم که شده امتحان کنم.

و رفتم و دقیقا روی صندلی های پشت بار نشستم. خب، حالا باید چی بخورم؟ من که هیچ نوعیش رو نمی شناسم. گفتم بذار گرونترینش رو انتخاب کنم، اولین و بهترین تجربه!

بعد تا بارمن ازم پرسید چی بیارم یهو دچار عذاب وجدان شدم. من و نوشیدن این چیزها! پس راه و روش زندگیم چی میشه.

اصلا یهو ی حال عجیبی شدم.

بارمن از تعللم تعجب کرده بود.

بعد یهو دیدم ی دستگاه اسپرسو هم اون بغله. گفتم من ی قهوه میخوام :))

انصافا مسخرست توی ی بار خفن قهوه سفارش بدی.

طرف پرسید خب چه قهوه ای؟

گفتم: نه. ممم. من ی لیموناد میخوام :))

فکر کنم فهمید این کاره نیستم. پرسید دوست داری توش طعم انار و جینجر هم باشه؟ گفتم آره. رفت و این بطری رو آورد.

بعد من هی توی نوشته هاش دنبال این بودم ببینم الکل داره یا نه ‎:D

روز جالبی بود. بعدها با همبرگرم باز لیموناد سفارش دادم و دیدم دوباره همین بطری اومد روی میزم

/ 1 نظر / 66 بازدید