از سفر برگشتم با یک عالم تجربه. چیزی نمونده بود بعد از سالیان سال دوباره سیگار بکشم،از بس اعصابم به هم ریخت در مقطعی، اما خودمو کنترل کردم. تصمیمم اینه که بزودی ازدواج کنم

...

این روزها باز فکرم سمت بهار هستش. چقدر توی ذهنم بهش غر زدم.حالا دقیقا توی جایگاه خودش ایستاده ام. دختری من رو دوست داره که من بهش حسی ندارم. هی اصرار میکنه که کوتاه بیام تا باهم باشیم. من هم هی به این فکر میکنم که چطور میشه منصرفش کنم. البته من هیچوقت کار بهار رو تکرار نمیکنم. اگه یکدفعه بگذارم و برم تا ابد توی ذهنش موندگار میشم. میشم ی حسرت براش. من میمونم. باهاش صحبت میکنم و منصرفش میکنم. بهش نشون میدم بهتر از من هزارنفر دیگه هستند که میتونند دوستش داشته باشند.

بهار ...

/ 5 نظر / 18 بازدید
سورنا

مگه سبزه گره زدی؟[چشمک] دستت سبکه واسه ماهم میزدی خب [خنده]

مه سو

گاهی این باهم بودن ها باعث دلبستگی می شه هاااااااا...چرا شروع به شناختنش نمی کنین؟!!! شاید بعد از شناختنش شما هم بهش علاقه مند شدین..

اسکارلت

زودتر میدونستم که دستت سبکه میگفتم یه سبزه برا منم گره بزنی[نیشخند]

خاکستری

سلام . این روزا انقدر ارتباط بین دخترا و پسرا زیاد و روتین و عادی شده که حرف زدن در موردش خنده دار به نظر میاد . فقط به همون نسبت افسردگی و ناباوری و بی اعتمادی هم گسترش پیدا کرده چون دخترا فهمیدن که پسرا ازشون یه چیز خاص رو بیشتر میخوان ، ازون طرف هم پسرا بی اعتماد شدن چون به نظرشون هیچ دختر دست نخورده و پاکی باقی نمونده !! و این دور باطل همینطور داره با سرعت بالا میچرخه !! تا چند سال دیگه جامعه ای داریم سرشار از انسان های تنهایی که رابطه های زیادی رو تجربه کردن ولی از نظر روحی به معنای واقعی کلمه تنها و افسرده ان ... حتی اگر در ظاهر شیک و جذاب به نظر بیان. ( قصدم قضاوت شما نیست چون یه رهگذرم ... در واقع انصافی در نوشته شما بود که این روزا از یه پسر کمتر دیده میشه . شاید همین یه دلیل شد برای نوشتن این چیزی که واقعا برام مثل زنگ خطر میمونه )