سید

دیروز و امروز برای فیلمبرداری اومده بودند کارخونه. کارشون جالب بود. تقریبا از همه و همه جا هم فیلم گرفتند. فکر کنم قراره عید پخش بشه...

×

سختی کار یکطرف ، سختی سنگ صبور بودن یکطرف دیگه. حالا دیگه من محرم راز همه کارگرها هستم. خیلی سخته وقتی یکی هم سن پدر آدم بیاد و از نداریش تعریف کنه. خیلی سخته.

×

اون اوایل که به عنوان کنترل کیفیت اومده بودم سرکار یکی دونفر خیلی هوامو داشتند. یکیشون ی کارگر بود که سید صداش میکنیم. چندماه پیش برام تعریف کرد که تولدش پنج بهمن ماه هستش. از همون روز توی ذهنم بود تا اینکه دوروز پیش غافلگیرش کردم. وقتی تنها شد بهش گفتم سیدجان تولدت مبارک (و بسته کادوپیچ رو دستش دادم). با تعجب گفت تولد؟ تولد من نیست که. گفتم بهمن بودی دیگه ه ه. با خودش گفت پنج بهمن. بعد یادش افتاد پنجم شده. یهو لبخند اومد روی لبش. 

سید هم یجورایی همسن پدرم هستش. اینکه براش ی بسته شکلات مرسی خریده بودم نمیدونم خوب بود یا نه اما خب رو این حساب گذاشته بودم که با بچه هاش میخوره. هرچند درش رو باز کرد و به خودمون هم تعارف کرد...

/ 3 نظر / 14 بازدید
مه سو

[لبخند]چه رئیس مهربونی...

اسکارلت

چه قلب مهربونی داری [لبخند]خدا به اندازه قلبت بهت شادی خواهد داد همینطور که تا همین الان هم بهترینها رو نصیبت کرده

رها

سلام چه کار عالی ای کردید خیلی خیلی زیبا بود کیف کردم در ضمن چرا اسم وبلاگتون اینه؟