آلکاپن

سلام زیباترین من، حالت چطوره؟ منم خوبم. از فردا دوباره باید برم کارخونه، آخر ماه هم که نزدیکه و باید حقوق کارگرهارو حساب کتاب کنم، امیدوارم حقی ناحق نشه. خب، میخوام خاطره اون شبم رو برات بگم. شبی که خانواده سفر بودند و پیمان هم نبود که باهم بزنیم بیرون. شیکترین لباسهام رو به تن کردم و رفتم سمت خیابون دربند. قبلش سرچ کرده بودم: شیکترین رستوران تهران، وقتی توی نت دیدمش شیفته اش شده ام. بعد از دوساعت ترافیک به سختی پیداش کردم. توی خیابون از چندتا مرد شیکپوش پرسیدم فلان رستوران همینجاست؟ گفتند بله بعد درب ماشینمو باز کردند و من رو پیاده کردند تا خودشون بروند ماشین رو پارک کنند. نفر بعدی هم من رو سمت درب ورود هدایت کرد و توی بیسیم اعلام کرد که من دارم میام. همونجا ایستادم و بهش گفتم که کتم توی ماشین جا مونده،بنده خدا رفت تا بیاره. همزمان درب ویلا باز شد و دوتا خانم شیک پوش دیگه بهم خوش آمد گفتند و منو به داخل راهنمایی کردند. جلوی سالن که رسیدیم خانم پرسید: رزرو داشتید؟ -خیر . چندنفر هستید؟ - احتمال داره یکنفر دیگه بهم اضافه بشه. با لبخند جواب داد: اگر هم اضافه نشدند نگران نباشید، امشب کاری میکنیم بهتون حسابی خوش بگذره... . با خودم گفتم یا خدا، امشب انگار از اون شباست :)) . بعد یکی از خانم ها با تشریفات کامل من رو سر میزم برد و کمکم کرد تا بنشینم، همون موقع کتم هم رسید. بعد هم نوشیدنی و پیش غذا رو آوردند و در آخر منو برای سفارش. لازانیا نداشتند متاسفانه. استیک سفارش دادم، البته قبلش به ده تا سوال جواب دادم که استیکم میخوام چقدر پخته بشه و ... . طبیعتا تا استیک آماده بشه وقت زیادی طول میکشه، من هم که تنها. همون خانم جوان اومد پیشم و شروع کرد به صحبت کردن باهام که بنظرم محیط و دکور چطوره. بنظرم عالی بود و همین رو گفتم. وقتی شنید هنر میخونم خوشحال شد و گفت خودش هم فارغ التحصیل طراحی داخلیه... . رستوران خلوتی بود. فقط دو سه تا زوج شیک حضور داشتند. همه هم با بهترین لباس هاشون. غذا رو آوردند و منم که جاتون خالی، تا جایی که جا داشتم میل کردم. البته اینم بگم که همون خانم و البته سرآشپز هی سر میزدنذ تا از غذا ازم بپرسند. وقتی تموم شد ی آقایی اومد سمتم و ی چیزی پرسید که نفهمیدم، طبق عادت گفتم: بله. گفت پس تشریف بیارید :)) . رفتیم سمت طبقه بالا و یکنفر هم کت عزیز بنده رو داشت حمل میکرد. با تعجب پرسیدم: بالا وی آی پی هستش؟ بعد دیدم که بعله. نشستم و بعد دیدم ی دختر شیک در فرم و اندازه فرناز (همون دوست مدلم) اومدو با غرور و احترام منو بعدی رو داد دستم، من هم ی اسپرسو سفارش دادم. گفت متاسفانه دستگاه خاموشه، گفتم اما من اسپرسو میخوام. ده دقیقه وقت خواست. از محیط طبقه بالاش بگم که توسط میز و مبلمان چیده شده بود با یک تراس بزرگ و یک دستگاه ویدیوپروژکشن. بعد هم که میل فرمودیم و صورتحساب کلی رو پرداخت کردم. از قیمت چیزی نگم بهتره ؛) . بعد دیدم دونفرشون هم مراقب ماشین هستند توی خیابون ... . خلاصه عزیزم ماجرایی بود، همه هم بیسیم و هندزفری داشتند، تو مایه های فیلمای جاسوسی. منم که اون شب آلکاپون بودم درواقع. جات خالی تا با هم باشیم

/ 3 نظر / 4 بازدید
تنها در گورستان

http://www.niksalehi.com/tasviri/archives/192788.php معرفی همون رستوران برای علاقمندان

مه سو

[قهقهه][خنده]خیلی بامزه تعریف کردین درست مثل فیلما..... حسابی بهتون خوش گذشته هااااا....[نیشخند]چه خوب که ناراحت نشدین مدام میومدن از غذا ازتون میپرسیدن...من زیاد خوشم نمیاد وقت غذا خوردن کسی مدام سر بزنه و هی بپرسه....[نیشخند]خب آخرش یبارگی بپرسن تموم!!![زبان]مورد داشت خودم صداشون میزنم...

اسکارلت

به به [نیشخند]چه عالییییییییییییییییییییی. همیشه به خووشی