قابل احترام

سلام.

این پست ربط مستقیم داره به پست قبل. پس اگر قبلی رو نخوندید اول به اون مراجعه کنید .

مقدمه:

این روزهای آخر روزهای عجیبیه. فشار کار مثل قبل زیاده اما حس و حالم خوبه . این روزها مدام تعریف و تمجیدهای زیادی رو از خودم میشنوم. کارگرها مدام بهم سر میزنند و از خوبیهام توی یک سال اخیر حرف می زنند. دلیلی هم نداره بخوان دروغ بگویند یا چابلوسی کنند. خودم خوب میدونم علاوه بر کار چقدر مراقب بودم تا همه چیز خوب باشه...

و اما نکته اصلی:

امروز اتفاق عجیبی افتاد. توی پست قبل از یکی از خانمهای همکار صحبت کرده بودم...

امروز دوباره اومد توی سالنمون. خدا میدونه واقعا به هوای گرفتن یک نمونه بود یا نزدیک شدن به من. بعد از سلام و احوالپرسی وقتی داشتیم به سمت محل مورد نظر راهنماییش میکردم باز بحث رو پیش کشید: واقعا میخوای بری؟    آره خب.    چرا آخه؟ نمیشه نری؟ (حالتش قابل توصیف نیست. یجوری گفت که خودم ی لحظه موندم! )  گفتم چه خبره مگه؟    کفت خب همکار خوبی بودی. نرو دیگه. بمون کنار هم باشیم.  منم زدم به اون راه: کنار هم باشیم خوش میگذره مگه؟      آره خب. بمون.

بعد به یکی از کارگرها سپردم تا همراهیش کنه و خودم برگشتم محوطه. بعد از چند دقیقه برگشت پیشم. یکم دیگه حرف زدیم و بعد همونطور که انتظارش رو داشتم ازم خواست تا شماره اش رو یادداشت کنم ...

چیزی که برای خودم جالبه اینه که توی طول این یکسال ما جز سلام علیک حرف خاصی نزدیم اصلا. البته چرا. یبار اون قدیما ازم خواست درباره نقاشی روی بوم یکم براش توضیح بدم . که منم پیچوندمش... . 

این توضیح هم ضروریه که دختر خانوم، موقر و البته مغروری هستش. بنظرم حرکتش قابل احترامه. احتمالا من رو دوست داره و حالا که فهمیده دارم از اونجا میرم و دیگه امکان دیدنم رو نداره خودش پا پیش گذاشته.

اینجور اتفاقات برای من خوب نیست. آدمی که تنها باشه بعد ببینه یکی آماده هست تا بهش نزدیک بشه...

تاحالا بارها توی این سالها برام پیش اومده و هربار از زیرش در رفته ام. این بار هم همین کار رو باید بکنم.

پی نوشت: امروز مدیر کل هم بهم سرزد و ازم پرسید چرا میخوام استعفا بدهم. یکجورهایی دلجویی کرد ازم. خوشم اومد :)

/ 6 نظر / 45 بازدید
تم لاین

سلام وب خوبی داری.البته همیشه جا واسه پیشرفت هست.امیدوارم همیشه موفق باشی. به منم سر بزن خوشحال میشم و نظرتو بگو منتظرت هستم. راستی اگه با تبادل لینک موافقی منو با اسم " تم لاین line theme " لینک کن و خبر بده با چه اسمی لینکت کنم.موفق و پیروز باشی ♥

مه سو

چی بگم والله....چرا خب نمی خواین از گذشته هاتون دل بکنین؟!!!! گاهی باید گذشته رو پشت سر گذاشت....و به نقطه ای رسید که خارج از هر مقایسه ی گذشته و حال تصمیم جدید و بهتری گرفت... درست مثل کار....که از اینجا کناره گیری میکنین و ممکنه محل کار بعدی متضاد با اینجا باشه...نباید حسرت گذشته ها رو خورد...نباید توی گذشته ها موند و زندگی کرد....چون هیچ وقت دیگه مثلا 27 سال و ده روزتون نمیشه.....فقط یکبار این روز رو تجربه میکنین....پس قشنگ بسازینش.... و اون دختر....چقدر برای تلاشش دلم گرفت....نمیدونم چرا...اما میدونم یکروز به این تلاشش میخنده...

یک دختر

دوتا چیز دیگه یادم اومد که بگم: 1. چرا هر بار از زیرش در می ری؟ اگه تنهایی اشکالش چیه؟ یعنی به عشق قبلیت وفاداری؟ نمی فهمم... 2. به نظرم این دختر تو رو برای خودش خیلی بزرگ کرده که حاضر شده بیاد جلو...

بهار راستین

سلام خبر داری بنیامین میخواد ازدواج کنه؟ کسی که سوگوار همسرش بود و لقب اقای عشق بهش داده شد. دیشب تو پیجش اعلام کرد قبلا میگفت عشق المثنی و تاریخ انقضا نداره . اما حالا... حالم گرفته شده.

دقیقا همین طوره که گفتید،اون خانم مدت هاست که از شما خوشش اومده بوده و شما رو دوست داشته اما هیچ وقت غرورش نمیگذاشته بیان کنه.می دونید یه علتش چیه؟همون که خودتون غیر مستقیم اشاره کردید چون خیالش راحت بوده کنارتونه و میتونه شما رو ببینه اما حال که حرف رفتن شده و ممکنه دیگه شما نبینه این غرور رو شکسته و پا پیش گذاشته. کاش کمی بهش فرصت میدادید.اما باز تصمیم خودتون قابل احترامه.چون این شما هستید که در این شرایط هستید نه ما پس جوانب رو بهتر می سنجید.

این هر در رفتن از زیر تصمیم برای ازدواج به تعبیر خودتون، عشقی هست که نمی تونید به راحتی ازش عبور کنید. حق میدم آخه مگه میشه آدم عاشق بشه و بعد به راحتی بخواد همه رو فراموش کنه؟